یک شب پای صحبت زنانی که پارک ها را به کمپ اعتیاد ترجیح می دهند
لادنم با ١٠٢ بار سابقه ترک.............!

نیره یکی دیگر از آن هاست. ٤٢ ساله و از ١٧ سالگی معتاد بوده. او در آستانه هفتمین ماه پاکی می گوید: یادم می آید وقتی در پارک حقانی بودم، خواهرم اصرار داشت به کمپ شفق بروم؛ اما آنقدر من را از فضای پارک شفق ترسانده بودند که ترجیح می دادم در پارک بمانم تا به کمپ بروم. آنجا انگار آدم ها را به قصد کشتن می بردند............ *به ادامه مطلب مراجعه شود*

ساعت از ١٠ شب گذشته و باران می بارد. قرار نبوده که دور این میز نشسته باشیم. کاملا اتفاقی پشت این میز نشسته ام و میوه ها را قطعه قطعه می کنم و در بشقاب های چینی می چینم و جلویشان می گذارم. صندلی ها پلاستیکی است و دو میز به نظم چیده شده. زن ها یکی درمیان پشت میز نشسته اند و به صدای باران گوش می کنند. صدای بازی کودک چهار ماهه جمیله که مهربانو نام دارد هم، به گوش می رسد. مهربانو در خیابان به دنیا آمده و حالا بین این همه زن که هرکدام دوره های پاکی شان را چوب خط می کشند، زندگی می کند.
روزی چهار نخ سیگار سهمیه روزانه ما بود که اعتیاد ١٠-١٥ ساله داشتیم. من که لگنم شکسته بود و نمی توانستم کار خودم را انجام دهم؛ برای همین سهمیه سیگار هم مجبور بودم که پیرزن ها را پوشک کنم و یا به دستشویی ببرم و لگنشان را خالی کنم. در تمام این سال ها فقط در جنگ بودیم. من از بچگی معتاد بودم؛ اما تا ٤٠ سالگی کارتن خوابی نکرده بودم. بچه هم داشتم که مرد ...>>. لادن کمپ های زیادی را تجربه کرده، شفق، خاوران، اسلامشهر، لویزان و زندان ... او می گوید: <<من ١٠٢ بار تجربه ترک دارم، یعنی ١٠٢ بار رفته ام گداخانه. زندان قصر شرف داشت به کمپ ها و گداخانه ها. زندان ها خیلی خوب بودند. هم دکتر بود، هم بهداشت بود، هم روابط مان دوستانه بود، همه هم درد بودیم. اما لویزان و گداخانه اصلا به درد ما نمی خورد. گداخانه آنجایی است که شهرداری می برد. همانجایی که یک روز می برند تا ترک کنید و بعد ٢١ روز ولت می کنند. صبح ولت می کنند و هنوز مهر آزادی روی دستت است و باز که به پارک بر می گشتی با لگد می بردند گداخانه>>.
یکی از زن ها می گوید: <<نمی دانم واقعا فرقی بین ما و مادرشان می گذارد یا نه. اما حس می کنیم در آغوش هرکدام از ما امنیت دارد>>. روروکی که مهربانو در آن سوار است ، تروتمیز و نو به نظر می رسد. لباس هایش هم مناسب است. لباس های زنان هم مناسب به نظر می رسد. از هرسنی بین آن ها می بینم. از ٨٠ سال تا ١٧ سال. به گفته خودشان خیالشان از جایی که حالا در آن هستند، راحت است و همین ممکن است مدت پاک بودنشان را به ابد برساند ...
آنها می گویند از دیوار بیزارند. از درهای بسته می ترسند و شلترها و گرم خانه ها و کمپ های شهرداری را دوست ندارند. قرار است دلیل شکست خوردن چندین باره طرح های شهرداری را از زبان زنانی بشنوم که خود بارها این طرح ها را تجربه کرده اند. لادن یکی از آن هاست. در ازای قول گرفتن پیداکرد نوه اش علیرضا، قول می دهد که حرف بزند. عصازنان به سالن آمده و کنارم می نشیند. سیگارش را در زیرسیگاری خاموش می کند. صورتی سبزه و با ابهت دارد و باوجود دندان های خراب و چشم های کم سو می شود رد کهنه زیبایی اش را پیدا کرد.
سینه اش را صاف می کند و می گوید: <<لادن هستم، یک معتاد. حدود ٢١ سال کارتن خواب پارک دروازه غار و حقانی بودم. در این ٢١ سال، شاید هرروز، شاید یک روزدرمیان، مأموران می آمدند، وسایلمان را آتش می زدند. خیلی اذیت می شدیم. یعنی زنان کارتن خوابزندگی نکردند ...>>.
لادن هنوز هم بغض می کند ... یعنی بااینکه رنج کشیدن بخش جدانشدنی زندگی اوست؛ اما با یادآوری این رنج هرروزه می تواند باز هم گریه کند. او از شش سالگی معتاد بوده و هر جور مخدری را مصرف کرده، حالا دوسال است که پاک است و در آستانه ٦٤ سالگی زندگی اش ساده تر می گذرد. او قصه اش را این طور ادامه می دهد: <<ما را هر روز می گرفتند و می بردند گداخانه لویزان و روی کاشی های سرد می نشاندند. آدم های روانی، سالمندان، کسانی که نمی توانستند ادرار و مدفوعشان را هم نگه دارند هم، در کنار ما بودند.
برچسب: اعتیاد زنان ودختران,اعتیاد و زنان,اعتیاد و زن,اعتیاد در زنان و مردان,زنان و اعتیاد در ایران,زنان و اعتیاد در افغانستان,
نویسنده: آرشان صالحی